سلام عزیزم.
حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ی ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم ،این جا شبه. آره عزیزم ، یه شب بهاری کوتاه ، اما همه خواب خواب نیستن، یکی شاید مثل من داره واسه یکی مثل تو یه چیزایی می نویسه که می دونه همیشه بی پاسخ باقی می مونن . شایدم یکی یه عکس قشنگ گذاشته کنارشو ، داره باهاش درددل می کنه ، گاهی عکسو می ذاره رو قلبش ، گاهی ام رو چشاش ، رو مژه های خیس و بارون خوردش ، یه وقتم براش شعر می خونه . بی پرده بگم داره با عکس زندگی می کنه . ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت می نویسم ، راستش دوریت بدجوری دیوونم کرده ، عکست افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آب صاف و شفافش باهام حرف می زنه . بالاخره اینجوری برات بگم سایه ی لطفت افتاده رو تمام زندگیم . خلاصه هنوزم یه نگاهتو با هزارتا دنیا عوض نمی کنم ، دلم می خواد زمین و آسمون آواره بشن رو آرزوهام ، اما نگاه قشنگت تو مسیر زندگی یه خراش کوچیک برنداره . واست یه آسمون کبوتر ،از اونا که چون عاشقن هرچی آزادشون کنی بازم بر می گردن ، می فرستم . اینم دردو دلای دلم . دلم می خواست خودش فوران کنه که کرد. می سپارمت به دست اونی که مارو عاشق رهامون کرد . I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:39 توسط topfriend |
دادگاه رسمیست ...
متهم را به جایگاه بیاورید ...( متهم را به جایگاه آوردند ).. سوگند یاد کن به کتاب مقدس که همواره حقیقت را بگویی... سوگند یاد میکنم به نام عشق که هر چه به نام عشق باشد حقیقتی بیش نیست چرا که والا تر از آن نیافتم و خدا نیز عشقیست بزرگ ... کیستی ؟ ... عاشقی کهنه کار .. .جرمت ؟ .. دوست داشتن ... همین ؟ ............ آری جرمیست بس بزرگ دوست داشتن نامهربانی در این دنیای بی رحم و بی احساس ... پس می پذیری ؟... چیزی برای انکار ندارم عشقم از هر ذره ی وجودم هویداست ... مجازاتش کنید... اعدام .. ( چوبه ی سرد دار...معشوق و عاشق ) آخرین حرفت چیست ؟... سکوت... سکوت ... سکوت... فریاد میکند : آمدم به نام عشق ... می روم به نام عشق شاید تو روزی بدانی راست گفتم آن روز زیر باران که گفتم : مهربانم دوستت دارم I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:34 توسط topfriend |
مینو جونم
برای با تو بودن به دنیا اقتدا کردم برای با تو ماندن آرزوها را صدا کردم برای با تو خواندن من ترنم را غزل کردم برای با تو مردن عشق را رنگ خدا کردم I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط topfriend |
(نفسم) I LOVE YOU FOR EVER یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند یکی را با همه دیوانگی دوست میدارم ولی افسوس او این را نمیداند من عهدی بسته ام با او که باشم همدم رازش نگین قاب الماسش ولی افسوس او این را نمی داند من از آهنگ لب هایش از آه تک تک نفس هایش همه افکار او را خوب می دانم ولی افسوس او این را نمی داند من از سردی دستانش از آه سرد چشمانش وجود راز پنهان دلش را خوب می فهمم کتاب بسته ی قلبش به خوبی باز می خوانم ولی افسوس او این را نمی داند دلم می خواست سر بر سینه ی او تا ابد اینگونه می خواندم که من با این همه آشفتگی هم دوستش دارم من او را دوست دارم تا نفس در سینه ام هست من او را دوست دارم تا محبت در دلم هست من او را دوست دارم دوست دارم دوست دارم ولی افسوس او این را نمی داند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:18 توسط topfriend |
وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني حاضري دنيارو بدي فقط يه بار نگاش كني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگی رو همچي خط بكشي حتي رو برگ زندگي قيد تموم دنيارو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو ميشكني تا دل اون رو نشكني حاضري بگذري از دوستاي امروز و قديم اما صداش رو بشنوي شب از ميون دو تا سيم وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري تولد دوبارته اسمشو وقتي مي بري وقتي كسي تو قلبت يه چيز قيمتي داری ديگه به چشمت نمياد اگر كه ثروتي داري حاضري هر چي بشنوي حتي اگه سرزنشه به خاطره اون كسي كه خيلي برات با ارزشه حاضري كه بگذري از مقررات و دين و درس وقتي كسي رو دوست داري معني نداره ديگه ترس وقتي كسي رو دوست داري صاحب كلي ثروتي نذار كه از دستت بره اين گنج خيلي قيمتي I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط topfriend |
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می کاهی تماشا کن تماشا کن غریبی بودم از دیروز مرا امروز آشنا کن در این دنیا که حتی هم نمی گریند به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده ار آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط topfriend |
عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ...
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم.... اين دل تنگم را هيچ کس مرهم نبود آخرين نور اميدم نور چشمان تو بود روزها و شبها قصه ي بود و نبود خاطرم هر جاي قصه با تو بود رفتي و اين رسم دلداري نبود آخر قصه نمي دانم دلت پيش که بود
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:45 توسط topfriend |