عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ...
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم.... اين دل تنگم را هيچ کس مرهم نبود آخرين نور اميدم نور چشمان تو بود روزها و شبها قصه ي بود و نبود خاطرم هر جاي قصه با تو بود رفتي و اين رسم دلداري نبود آخر قصه نمي دانم دلت پيش که بود
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:45 توسط topfriend |
دیشب غزلی سرود عاشق شده بود با دست و دلی کبود عاشق شده بود افتاد وشکست زیر باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود داستان درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسایینمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالص است! نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند٬ یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفاً این مَرد را پس بگیرید!! وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند 






















+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:30 توسط topfriend |