رویای قصه های من با من بمون همیشه عزیز لحظه های من بدون تو نمیشه اگه از من تو بپرسی هنوزم عاشقت هستم من تموم زندگیما به چشمای تو بستم عشق من تو بی تو بودن یعنی مردن برای من دوباره تو بی تو بودن خیلی سخت برای من (برات میمیرم خودت خبر نداری) تولدت مبارک یکی یه دونه ی قلبم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:49 توسط topfriend |
سلام دوستان عزیزم هم اکنون topfriend نیازمند نظر سبز شما می باشد. لطفا به این لینک رفته و در نظر سنجی به topfriend رای دهید خیلی ممنونم از شما ممنونم که به حرفام گوش کردین رای هم ندین دوستتون دارم I LOVE YOU FOR EVER 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:21 توسط topfriend |
یاعلی رفتم بقیع اما چه سود هرچه گشتم فاطمه انجا نبود یا علی فبر پرستویت کجاست آن گل صد برگ خوش بویت کجاست هرچه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام حج من بی فاطمه بی حاصل است فاطمه حلال صدها مشکل است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:24 توسط topfriend
سلام عزیزم.
حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ی ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم ،این جا شبه. آره عزیزم ، یه شب بهاری کوتاه ، اما همه خواب خواب نیستن، یکی شاید مثل من داره واسه یکی مثل تو یه چیزایی می نویسه که می دونه همیشه بی پاسخ باقی می مونن . شایدم یکی یه عکس قشنگ گذاشته کنارشو ، داره باهاش درددل می کنه ، گاهی عکسو می ذاره رو قلبش ، گاهی ام رو چشاش ، رو مژه های خیس و بارون خوردش ، یه وقتم براش شعر می خونه . بی پرده بگم داره با عکس زندگی می کنه . ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت می نویسم ، راستش دوریت بدجوری دیوونم کرده ، عکست افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آب صاف و شفافش باهام حرف می زنه . بالاخره اینجوری برات بگم سایه ی لطفت افتاده رو تمام زندگیم . خلاصه هنوزم یه نگاهتو با هزارتا دنیا عوض نمی کنم ، دلم می خواد زمین و آسمون آواره بشن رو آرزوهام ، اما نگاه قشنگت تو مسیر زندگی یه خراش کوچیک برنداره . واست یه آسمون کبوتر ،از اونا که چون عاشقن هرچی آزادشون کنی بازم بر می گردن ، می فرستم . اینم دردو دلای دلم . دلم می خواست خودش فوران کنه که کرد. می سپارمت به دست اونی که مارو عاشق رهامون کرد . I LOVE YOU FOR EVER

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:39 توسط topfriend |
دادگاه رسمیست ...
متهم را به جایگاه بیاورید ...( متهم را به جایگاه آوردند ).. سوگند یاد کن به کتاب مقدس که همواره حقیقت را بگویی... سوگند یاد میکنم به نام عشق که هر چه به نام عشق باشد حقیقتی بیش نیست چرا که والا تر از آن نیافتم و خدا نیز عشقیست بزرگ ... کیستی ؟ ... عاشقی کهنه کار .. .جرمت ؟ .. دوست داشتن ... همین ؟ ............ آری جرمیست بس بزرگ دوست داشتن نامهربانی در این دنیای بی رحم و بی احساس ... پس می پذیری ؟... چیزی برای انکار ندارم عشقم از هر ذره ی وجودم هویداست ... مجازاتش کنید... اعدام .. ( چوبه ی سرد دار...معشوق و عاشق ) آخرین حرفت چیست ؟... سکوت... سکوت ... سکوت... فریاد میکند : آمدم به نام عشق ... می روم به نام عشق شاید تو روزی بدانی راست گفتم آن روز زیر باران که گفتم : مهربانم دوستت دارم I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:34 توسط topfriend |
مینو جونم
برای با تو بودن به دنیا اقتدا کردم برای با تو ماندن آرزوها را صدا کردم برای با تو خواندن من ترنم را غزل کردم برای با تو مردن عشق را رنگ خدا کردم I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط topfriend |
(نفسم) I LOVE YOU FOR EVER یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند یکی را با همه دیوانگی دوست میدارم ولی افسوس او این را نمیداند من عهدی بسته ام با او که باشم همدم رازش نگین قاب الماسش ولی افسوس او این را نمی داند من از آهنگ لب هایش از آه تک تک نفس هایش همه افکار او را خوب می دانم ولی افسوس او این را نمی داند من از سردی دستانش از آه سرد چشمانش وجود راز پنهان دلش را خوب می فهمم کتاب بسته ی قلبش به خوبی باز می خوانم ولی افسوس او این را نمی داند دلم می خواست سر بر سینه ی او تا ابد اینگونه می خواندم که من با این همه آشفتگی هم دوستش دارم من او را دوست دارم تا نفس در سینه ام هست من او را دوست دارم تا محبت در دلم هست من او را دوست دارم دوست دارم دوست دارم ولی افسوس او این را نمی داند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:18 توسط topfriend |
وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني حاضري دنيارو بدي فقط يه بار نگاش كني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگی رو همچي خط بكشي حتي رو برگ زندگي قيد تموم دنيارو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو ميشكني تا دل اون رو نشكني حاضري بگذري از دوستاي امروز و قديم اما صداش رو بشنوي شب از ميون دو تا سيم وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري تولد دوبارته اسمشو وقتي مي بري وقتي كسي تو قلبت يه چيز قيمتي داری ديگه به چشمت نمياد اگر كه ثروتي داري حاضري هر چي بشنوي حتي اگه سرزنشه به خاطره اون كسي كه خيلي برات با ارزشه حاضري كه بگذري از مقررات و دين و درس وقتي كسي رو دوست داري معني نداره ديگه ترس وقتي كسي رو دوست داري صاحب كلي ثروتي نذار كه از دستت بره اين گنج خيلي قيمتي I LOVE YOU FOR EVER
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط topfriend |
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می کاهی تماشا کن تماشا کن غریبی بودم از دیروز مرا امروز آشنا کن در این دنیا که حتی هم نمی گریند به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده ار آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط topfriend |
عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ...
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم.... اين دل تنگم را هيچ کس مرهم نبود آخرين نور اميدم نور چشمان تو بود روزها و شبها قصه ي بود و نبود خاطرم هر جاي قصه با تو بود رفتي و اين رسم دلداري نبود آخر قصه نمي دانم دلت پيش که بود
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:45 توسط topfriend |
دیشب غزلی سرود عاشق شده بود با دست و دلی کبود عاشق شده بود افتاد وشکست زیر باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود داستان درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسایینمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالص است! نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند٬ یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفاً این مَرد را پس بگیرید!! وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند 






















+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:30 توسط topfriend |
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدن. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته
را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش
بوي آسمان
گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق
گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي
شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين
برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:39 توسط topfriend |
آدما یاد بگیرید شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!چه اتفاقي افتاده؟مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!مرد شديدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کني. پسربه دختر گفت اگه یه روز به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه .(عاشقتم تا بينهايت) دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...








موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :
«همسر تو گوژپشت خواهد بود ».
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن ».
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود





+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:45 توسط topfriend |
منو ببخش
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه 
که دوباره چشم من تو را ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا را دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا نازدو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه 
که دوباره چشم من تو را ببینه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه 
که دوباره چشم من تو را ببینه






واست دعا می کنم![]()
نفسم یه دنیا غم و غصه تو دلم جمع شده![]()
خیلی سخته![]()
زخم قدیمی دلت خوب می دونم که از چی بود
قشنگه من گریه نکن این شب بد رفتنیه
اشکاتو پاک کن که می خوام سر به تنه غم نباشه
الهی سایه ی چشات از سرمن کم نباشه

غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی
گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخره کار
تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم 
با رفتنم از این دیار آرزوهامومی کشم
کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده
مثل آواره ای تنهام تو خیابونی که سرده
تا خیالت به سرم می زنه گریم می گیره
آروم آروم دل تنگم داره بی تو می میره
گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم
بی تو اینجا را نمی خوام میرمو بر نمی گردم 

حالا که دل اسیره بذار برات بمیره
خدای آسمونا تو را ازم نگیره
خدا نکنه نباشی حتی واسه یه لحظه
که بی تو زنده بودن شكنجس مرگه
دل تنگمو بی تو بی قرارم
بی تو دیگه رفیقی ندارم
پرپر میشم روزی که جدا شی
میمیرم شبی که نباشی
سخته آخه دوری تو برام
من بعد تو خودمو نمی خوام
لالاییهات نغمه ی شبونه
تا زنده ام عاشقت میمونم
شبه دلم گرفته
بیا پیشم دوباره
بیا به خلوت من سری بزن ستاره
تو که غریبه نیستی
ببین دستام چه سرده
بیا و خورشیدم باش
دلم هواتا کرده

من عشقــــت رو به همه دنیــــا نمی دم
حتی یــــــادت رو به کوه و دریـــا نمی دم
با تـــــو می مونــــم واســــــــه همیشـــه
اگه دنیــــا بخواد من و تـــو تنــها بمونیـم
واست می میرم ،جواب دنیـــــا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشـــــــــــــه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حك مي كنم
توي تنهائي هام فقط به تو فكر مي كنــــم
با تو مي مونم ، واســه هميشـــــــــــــــــه

از یاد نمی برم....
ازياد نمي برم تو را
و
عشق زيباي تو را
لحظه قشنگ دوست داشتن
و
به اوج رسيدن
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني
تنها به تو مي گويم دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:32 توسط topfriend
سالها بود مجنون در پی لیلی اش بود.زمین را می گشت ، آسمان را و کهکشان را
کفش هایی از آهن ساخته بود و لباسی از فولاد . روزها را روزه می گرفت و شبها ، پای پیاده به راه می افتاد . می پنداشت لیلی دور است .هر نسیمی را که بوی لیلی می داد ، دنبال می کرد و هر غباری که از کوی او بود پی می گرفت . هزاران سال است که او می رود . از زمین دل کنده و در پی معشوق است . همه می پندارند او دیوانه است . اما او تنها عاشق است . عاشقی غافل . او نمی داند لیلی همه جا با اوست . لیلی در نفسهای مجنون است . در کلامش و در قلبش . و مجنون نمی داند . نمی داند برای یافتن لیلی کفشهای آهنی و لباس فولادین لازم نیست . لیلی در وجود مجنون است . که اگر لیلی با مجنون نبود ، مجنون هم نبود . یاد قصه مادر بزرگم بخیر که میگفت یکی بود یکی نبود این دفعه هم غیر از خدا کسی نبود یه مجنون بود که از عشق لیلی قلبش گلستان و چشماش گریان بود نشسته بود کنار دیوار و چشمش رو دوخته بود به یه نقطه سیاه روی دیوار. مردم هم میگفتن بابا این دیوونست، نشسته اینجا داره به ديوار نگاه ميكنه. بالاخره يكي ازش پرسيد پسرجون چرا هر روز به اين نقطه نگاه ميكني؟؟ مجنون جواب داد يه روز ليلي داشت از اين كوچه رد ميشد تا چشـمش به من افتاد واسه اينكه صورتش رو نبينم و داغ دلم تازه نشه چشمش رو انداخت به اين نقطه سياه، چونكه نگاه ليـلي به اين نقطه افتاده منم هر روز واسه متبرك كردن چشمام به اين نقطه نگاه ميكنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:22 توسط topfriend |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو میشمارم اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبدسبد گل میچینم منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم منو ببخش اگه تو می سپارمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه فقط میخوام باشی مال خودم ببخش اگه خیلی کمم ولی زیادی عاشقت شدم 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط topfriend |
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست دور از تو همدرد شقایق باشم همزاده ی آه و داغ و هق هق باشم مهریست که تقدیر به قلبم زده است!!!... تا لحظه ی مرگ باید عاشق باشم!!! گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت می کشم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:20 توسط topfriend |
خدایا به من زیستی عطا کن
که در لحظه ی مرگم بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان
که تو دوست می داری خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود
خواهم
آموخت خدایا رحمتی کن تا ایمان برایم نان و نام
نیاورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمان افکنم
تا از آن
ها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند خدایا به هر کس که دوست
می داری
بیاموز که
عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست تر می
داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر
به تو پناه آورده ام تا پناهگاهم
شوی، می
دانم اگر رحمتی باشد از توست
و اگر عشقی باشد باز هم از توست. ای بخشنده ترین و مهربان ترین، با
تمام وجود می پرستمت و
عاشقانه نام مقدست را بر زبان می آورم. تویی که معنای واقعی
عشقی... 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:28 توسط topfriend |
راز اول عشق
راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد
راز دوم عشق
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد
راز سوم عشق
راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است
راز چهارم عشق
راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد
راز پنجم عشق
راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار
راز ششم عشق
راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد
راز هفتم عشق
راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟

هفت شهر عشق عبارتنداز:
شهر اول:نگاه و دلربایی...
شهر دوم:دیدار و آشنایی...
شهر سوم:روزه